تبليغاتX
نرگس رعنا

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

نویسنده : عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:43 توسط مه لقا |


قصیده بلندی هستش اما ارزش خوندنو داره ...

یاد باد آن روزگارانی که دینی داشتیم
در خیال خویش اسلام مبینی داشتیم
توی این دنیای گرگ و میش و خونین و خراب
برجهانی بهتر وبرتر یقینی داشتیم
ما «خدا جانی» در افلاک و،خدا می گفت نیز:
«بنده جاتی» نیز در روی زمینی داشتیم
حضرت حق نه سیاسی بود، بود اوفلسفی
ما خدای با خدائیت عجینی داشتیم
دین و مذهب بود سقف معنوی بهر همه
در سیاست ما «مصدق» یا «لنین»ی داشتیم
هم به «جبرائیل و میکائیل و عزرائیل» نیز
با صفا و سادگی عین الیقینی داشتیم
حوریانی چاق و چله دائما حاضر یراق
نیز شیطان خطاکار لعینی داشتیم
توی دوزخ نیمسوز آتشین تیز و چرب
توی جنت جویبار انگبینی داشتیم
حضرت قران کتابی بود خوب و محترم
با جنابش های و هوی و هان و هینی داشتیم
هم به امر و هم به نهی وهم به حکم و هم به وحی
معتقد بودیم و «والزیتون و تینی» داشتیم
فارغ از آیات قطع دست و پا و گوش و چشم
چشم در آیات آن بر مه جبینی داشتیم
توی «الرحمان» به اذن حق نظر بر طلعت
ا«سوفیائی»« لین رنوئی» «مارلینی» داشتیم
با محمد چفت بودیم و رسولی پر عیال
باخدای بی زن و بی همنشینی داشتیم
ا«یا علی» ما را مدد میداد در هر حالتی
چارده معصوم خوب و نازنینی داشتیم
رستم ما «یاعلی» می گفت در رزم «پشنگ»ا
پهلوان شیعه ی! دارای دینی داشتیم
در امامت ما امامانی جمیل و قد بلند
بهتر از «آلن دلون» یا «جیمز دین»ی داشتیم
کر خیال یک تن از آنان به سرها می گذشت
در دماغ خویش بوی یاسمینی داشتیم
بود زینب در کنار فاطمه قدیسه ای
چون خدیجه بانوان نازنینی داشتیم
با تلاش ابن ملجم شمر، عاشورا و قدر
در کنار این دو، روز اربعینی داشتیم
ا«دلدل»ی دارای دول وشاد و شنگ تند و تیز
ا«ذوالجناح» زخمی و بی برگ و زینی داشتیم
بود اعلیحضرت ما مخلص هر حضرتی
مثل او کم شاه در هر سرزمینی داشتیم
گرچه نه مانند ملایان امروزی ولی
روضه خوانهای شکمپای سمینی داشتیم
در مساجد بر منابر جمعه ها شب تا سحر
روضه های گرم و داغ و عرعرینی داشتیم
بهر ترتیل کتاب حق چو «عبدالباسط»ی
چون «ذبیحی» خوش صدائی خوش طنینی داشتیم
در گذرها توی سقاخا خانه ها شیرین و سرد
شربت خوشمزه سرکنگبینی داشتیم
حاجیانی اهل خیر و کربلائی های خوب
مشهدیهای تمیز و نازنینی داشتیم
چون کسی از ریق رحمت کاسه ای سر می کشید
مرهمی از دین ابا چشم نمینی داشتیم
چون بلا و شر به قطر آلت خود می فزود
با بشارتهای مذهب وازلینی داشتیم
دین پلی میزد میان زندگی با مرگ از این
شادیئی همراه با قلب غمینی داشتیم
مومنان را کار و بار آخرت بس سکه بود
چونکه از اسلام خود حصن حصینی داشتیم
بهر اصحاب زنا و باده واز این قبیل
از مکانیزم شفاعت آسپرینی داشتیم
بر سر پل در قیامت موقع مللق شدن
ازرسولان و امامان ما معینی داشتیم
گاهگاهی خنده ای امیدکی وقت ثواب
در گناهان هق هقی و فین فینی داشتیم
الغرض بس قرنها در امر مذهب، مذهبی
برترین بالاترین و بهترینی داشتیم
توی دفترهایمان با خط زیبای خدا
دائما احسنت با« 20آفرین» ی داشتیم
این چنین وضع جلو بودی مجزا از عقب
هم یساری داشتیم و هم یمینی داشتیم
عده ای اما زدین کار سیاست ، انقلاب
خواستند و بعد از آن وضع گهینی داشتیم
آمد اسلام سیاسی چون عیان از آن سپس
نه یقینی و نه دینی ونه قینی داشتیم
جای «م امید» و شعر «انقلاب»ش یاد باد
پیش از اسلام سیاسی ما نشینی داشتیم

اسماعیل وفا یغمائی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:24 توسط مه لقا |


نمایشگاه دستاوردهای صنعت و معدن

مراجعه کننده : آقا این چیه ؟؟؟

ــ هیچی وسیله ای برای تنبیه افراد سیگاری

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:18 توسط مه لقا |


 

ما به مردها گفتیم: چرا ما باید همیشه منزوی باشیم ؟ می خواهیم مثل شما باشیم.
مردها هـــم گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.وقتی به خودمان آمدیم، عین آنها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به آنها رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همه ی کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچه ی ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، را گم کرده بودیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است و مردش نمی تواند به او زور بگوید. آن گلوله ی الیافی لطیفی که قدیمی ها به آن می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:33 توسط مه لقا |


 

از میون همه پیامکهایی که چند سال اخیر برای شب یلدا برام می یاد اینو از همه دوست تر دارم :

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدرکوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت ... 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:22 توسط مه لقا |


یه مدتی نیستم ...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:44 توسط مه لقا


جواب دادن به سوالا یه کمی وقت گیر هست اما نتیجش خیلی جالب برای من که جالب بود تا نظر شما چی باشه ؟؟؟

۱- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانيد یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

 الف) خرگوش

ب) گوسفند

پ) گوزن

ت) اسب

 2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟

 الف) میمون

ب) شیر

پ) مار

ت) زرافه

 3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟

 الف) سگ

ب) گربه

پ) اسب

ت) مار

 4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره  زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

 الف) شیر

ب) مار

پ) تمساح

ت) کوسه

 5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

 الف) گوسفند

ب) اسب

پ) خرگوش

ت) پرنده

 6- در یک جزیره  دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

 الف) انسان

ب) خوک

پ) گاو

ت) پرنده

 7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟

 الف) دایناسور

ب) ببر

پ) خرس قطبی

ت) پلنگ

 8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟

 الف) شیر

ب) گربه

پ) اسب

ت) کبوتر


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:34 توسط مه لقا |


 

کاش فراموش نکنیم حضرت مولانا برای این سرزمین بوده و یه کمی بزرگداشتشو جدی ترو باشکوه تر برگزار کنیم  کاش یه کم از  کشور همسایمون ترکیه یاد می گرفتیم که فقط بخاطر وجود مقبره مولانا در قونیه چه ادعاهایی می کنن و البته چه بزرگداشتی می گیرن بازهم از همون کاش های همیشگی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:29 توسط مه لقا |


امروز صبح مامان خیلی بی مقدمه گفت بعداظهر  بریم آسایشگاه سالمندان امروز روز سالمند . منم که طبق معمول نمی تونم بهش نه بگم .ساعت حدود ۳ بود  با وجود سیلی که از آسمون می یومدو خراب بودن  برف پاکن راه افتادم اما کاش از همون اول نرفته بودم با دیدن اونهمه مادربزرگی که فقط یه تیکه استخونی بودن که روش پوست کشیده شده بود و حتی روز عید هیچ ملاقاتی نداشتن  اونقدر داغون شدم که کل روز عیدم ریخت بهم کل راه برگشت اونقدر با آسمون زجه زدم که بنده خدا مامان چقدر به خودش بد و بیراه گفت که چرا یه همچین پیشنهادی داده.و منم هنوز در شوک حکمت این حرف مامانی مرحومم موندم که همیشه می گفت  پیر بشی مادر!!؟؟؟

ــ عجب روز بارونی بدی بود همیشه از روزای برفی و بارونی خیلی لذت می بردم اما امروز ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:10 توسط مه لقا |


 

چند سالیه روز اول مهر دلم خیلی تنگ میشه برای مدرسه برای روزای بی قیدیش برای بزرگترین مشکلاتش که همون امتحان روز شنبه بود و ماتم نرفتن کوه روز جمعه و به هم خوردن برنامه های روز تعطیل برای روز های امتحان و صبح کله سحر بیدار شدن و چرت های روی کتاب برای مریض شدن های الکی روزهای بدون مشق اذیت کردنای گاه و بیگاه معلم های بنده خدا برای فکر و خیالای بامزه و خیالبافیای مسخرشوای انگار ۱۰۰ سال گذشته چرا نمی شه دیگه اونجوری بود اونهمه بی خیال !!؟؟

 

 

ـــ امروز روز شهادت یه مرد بزرگ و وارسته هم هست که شاید بیشتر آدم ها با هر دین و مذهبی خیلی قبولش دارن تسلیت تسلیت .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:30 توسط مه لقا |